تبليغاتX
میوه کال

میوه کال

مردم شناسی فرهنگی
دل شکسته
غرورت را براي كسي كه دوستش داري بشكن ولي دل كسي را كه دوستش داري به خاطر غرورت نشكن 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت21:9توسط آ-خ |
قصه انسان

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت21:6توسط آ-خ |
افسوس

افسوس

ان زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم ، ان زمان که دوستمان دارن

لجبازی می کنیم  و بعد بر آنچه رفته آه می کشیم!!! 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت13:51توسط آ-خ |
افسانه عشق

در زمانهاي بسيار دور ، زماني که پاي هيچ بشري به زمين نرسيده بود همه فضائل و
تباهي ها در کنار هم شناور بودند. آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند يک روز
خسته تر و کسل تر از هميشه دورهم جمع شده بودند.
زکاوت از ميان فضائل گفت:
بياييد يک بازي کنيم ، مثلا قايم باشک. همه از اين پيشنهاد خوشحال شدند .

 

 ديوانگي از ميان تباهي ها به ميان پريد و دويد و گفت:«من چشم ميگذارم,من چشم ميگذارم»

 

همه از اين پيشنهاد خوشحال شدند چون هيچ کس دوست نداشت دنبال
ديوانگي بگردد. همان بهتر که ديوانگي به دنبال آنها مي گشت ديوانگي کنار درختي
رفت و چشم گذاشت:يک ، دو ، سه و ... همه بايد پنهان مي شدند.

 

اصالت پشت ابرها پنهان شد.لطافت از هلال ماه آويخت.خيانت درون سطل زباله جاي
گرفت.
هوس به مرکز زمين رفت.طمع در کيسه اي که خورد و خسته بود پنهان
شد
.دروغ گفت که زير سنگها ميرود اما به ته دريا رفت! چون او دروغ بود.

 

عقل در اين ميان با خود گفت:من پنهان نمي شوم بهتر است مراقب فضائل ديگر
باشم. اما
ديوانگي فرياد زد: همه بايد پنهان شوند ، نگهبان نمي خواهيم و عقل به
ناچار پشت کوهي پنهان شد و
ديوانگي همچنان مي شمرد:"هفتاد و دو ، هفتاد و
سه ، هفتادو چهار...و آنکه در اين ميان مردد بود
عشق بود.عشق جايي را براي پنهان
شدن نمي يافت. جاي تبعيضي نيست ، همه مي دانيم که
عشق را نميتوان پنهان کرد .
و
ديوانگي..... همچنان مي شمرد." نودو سه و نود چهار و ..."و عشق ميان بوته گل
سرخ پنهان شد.
ديوانگي به انتهاي شمارش رسيد:" نود و هشت و نودونه و صد"حال
بايد همه راپيدا مي کرد. اولين کسي را که پيدا کرد
تنبلي بود ، چون تنبلي اش آمده
بود پنهان شود ،
لطافت را از شاخ ماه پايين کشيد. خيانت را از سطل زباله، طمع را در
کيسه، حتي
دروغ را از ته دريا بالا کشيد. اما هر چه گشت عشق را نيافت.از يافتن
عشق نا اميد شده بود که حسادت زير گوشش زمزمه کرد "همه را پيدا کردي به جز
عشق؟! او را در ميان بوته گل سرخ پيدا کن.

 

و... ديوانگي با شادي و هيجان شاخه اي چنگک مانند از درختي چيد ، و با احساس و
هيجان به اقتضاي
ديوانگي اش درون بوته گل سرخ کرد.يک بار،دوبار،سه بار ... ناله اي
از ميان بوته شنيد.
عشق بيرون آمد،دستانش را روي صورتش گذاشته بود،از ميان
انگشتانش خون مي چکيد.شاخه ميان چشمانش خورده بود،ديگر نمي توانست جايي
را ببيند،او کور شده بود.
ديوانگي فرياد زد"خدا يا من چه کردم.من چه کردم،چگونه تو را
درمان کنم"و
عشق ناليد و گفت تو با اين ديوانگي و احــــساس و هيجانت چگونه مي
خواهي مرا درمان کني اگرميخواهي به من کمک کني از اين پس راهنماي من شو.
چنان شد که از آن پس
عشق کور است و ديوانگي در کنار او .

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت13:43توسط آ-خ |
ناگهان چقدر زود دیر می شود...

ناگهان چقدر زود دیر می شود


   و قاف

   حرف آخر عشق است

   آنجا كه نام كوچك من

   آغاز مي‏شود!



   

...
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری ...

قیصر امین پور

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت15:48توسط آ-خ |
خاطره

 

عشق مثل آبه،ميتوني تو مشتت قايمش كني
آخرش يه روزي مشتتو باز ميكني،ميبيني همش رفته بي اينكه تو بفهمي.....
اما دستت پر از خا طرست

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت15:31توسط آ-خ |
عشق

 کاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
کاش ميشد راه سخت عشق را
بي خطر پيمودو قرباني نداشت

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت15:13توسط آ-خ |